بعد از گذراندن ۶ ماه در سلول انفرادی ٢٠٩به جرم بی دینی ، اولین شبهایی بود که توی بند عمومی ٢٤۶سپری می کردم . افکارم بهم گره خورده بود . مدام توی گذشته در جست و خیز بودم، گذشته های دور، گذشته های نزدیک، آینده مبهم ....!
چهار ماه بیشتر از تولد ایمان نگذشته بود که اونو از آغوشم جدا کرده بودند . دست های کوچکش را بی هدف توی هوا تکان می داد و معصومانه به من نگاه می کرد . دختر کوچکم ایده تازه شیرین زبان شده بود . ان روز لعنتی بغض فرو خرده اش، تو چشاش تجلی یافته بود. آروم از ترس پاسدارها کنارم اومد ه بود و دستاشو دور پاهام حلقه کرده بود . نمی خواست ازم جدا بشه.
آه انگار همین دیروز بود ... اون روزهائی که با تب تاب اخبار ایران رو از تلویزیون های امریکا دنبال می کردیم و به جوش و خروش می آمدیم . ان روزها که توی خیابان های لوس انجلس صف می کشیدیم و شعار می دادیم و فریاد می زدیم ... بیقرار بودیم که به مردم توی خیابان های ایران به پیوندیم و ندای آزادی رو فریاد بزنیم .آزادی ... چه وآژه دلنشینی و چه طعم گوارائی و حالا توی اسارت و سردر گمی .. چه دور و دست نایافتنی ست آزادی ...
یادمه اسفند ۵۷ بود با اولین پروازی که از امریکا به سمت ایران حرکت می کرد، خودمونو رسوندیم ایران. روزی که خواستیم بریم، هیچ چیز نتونست جلومونو بگیره. با تمام مخالفت ها اومده بودیم. اومده بودیم تا بمونیم و جون بدیم برای آزادی ..!
توی افکارم غوطه ور بودم که صدائی از بلندگو توجهم را جلب کرد.
سوسن گل محمدی با حجاب کامل به دفتر بند مراجعه کند.
سردی و خشکی صدا و لحن آمرانه اش احساس کرختی در وجودم برانگیخت.
هم بندی هایم با نگاه های پرسشگر به من خیره شده بودند. نیمه شب زمانی بود که اعدامی ها را صدا می کردند و برای آخرین طلوع زندیگی شان می بردند. نگاه های کنجکاو قدم هایم را بدرقه می کرد.
چشم بند حالا دیگه جزئی از پوششم شده بود. آرام و ناامید قدم برداشتم. سنگینی نگهبان را در کنارم احساس کردم.
برادر حکم من آمده؟ نه شوهرت....
زانوهایم سست شد چند ماهی بود که از ایرج بی خبر بودم. |